تبليغاتX
در گردش پرگار




























در گردش پرگار


چندی پیش در محفلی، دوستان دور هم جمع شده بودند و از هر دری با هم گفتگو می کردند و عقیده خود را ابراز می داشتند که یک آن بحث داغ شد و صحبت دو تن از دوستان با هم گیر کرد و منجر به درگیری لفظی شد که به لطف سایر دوستان موضوع بحث عوض شد و فضا اندکی تلطیف گردید. در حین بحث و جدل این دو دوست بزرگوار، کاملا اتفاقی متوجه دوست دیگری شدم که در آن اوضاع و احوال به شکل زیرکانه ای ظرف چاغاله بادام را به سمت خود کشیده بود و تند و تند میل می کرد. این صحنه مرا به یاد حکایت دو همسایه ای انداخت که یکی بالای نردبان رفت و سرکی به خانه دیگری کشید و با دیدن اجاق و دیگ های بار گذاشته شده، پرسید: همسایه چه خبر؟ پاسخ شنید مهمان دارم. بار دیگر پرسید چه بارگذاشته ای؟ پاسخ شنید قورمه سبزی. گفت: غورقه سبزی یا قورمه سبزی؟! همسایه گفت: قورمه سبزی. خلاصه بحث بالا گرفت دو همسایه بر سر«ق» و «غ» مشاجره می کردند که گوشت قورمه را که در یک دوری کنار حوض گذاشته بودند گربه برد این در حالی بود که دستور طبخ از زبان هر دو یکی بود.  

در واقع این داستان حکایت از همان بحث های بی پایه و اساسی دارد که جز وقت کشی و فرصت سوزی پیامد دیگری ندارند. مشکلی که امروز با آن دست به گریبان هستیم در حالیکه در بسیاری موارد همه یک هدف را دنبال می کنیم اما قادر به "گفت وگوی سالم" نیستیم. منظور از گفت و گوی سالم تنها این نیست که مخالف و موافق با هم سر یک میز بنشینند و تمام مدت هم در این اندیشه باشند که چگونه یکدیگر را حذف کنند یا به اصطلاح دماغ یکدیگر را بسوزانند. گفتگوی سالم در سایه دانستن آداب گفتگو امکانپذیر است یعنی گفتگوی صادقانه همراه با روحیه انتقاد پذیری، تحمل نظریه مخالف، داشتن جرات و جسارت کافی، بحث پیرامون موضع جلسه پرهیز از هجو گویی، توهین، خودستایی و دگرستایی(نان به این و آن قرض دادن)، احترام به زمانبندی جلسه، ارائه راهکار و دفاع کامل و قانع کننده از نظریات خود، و انتقاد مستند و مستدل از نظریات ارائه شده در جلسه و پذیرفتن این مهم که برای رسیدن به یک هدف خاص راهکارهای متعددی وجود دارد که باید با صبر و حوصله یک به یک مورد نقد و بررسی جدی و همراه دور اندیشی قرار گیرد.

در داستان ها و تمثیل های مثنوعی آمده است، چهار نفر فارس، عرب، ترک، رومی بدون اینکه زبان یکدیگر را بدانند، دور هم جمع شده بودند، شخصی یک درهم به آنان داد. آن ها همگی انگور دوست داشتند و خواستند که با این یک درهم انگور بخرند. مرد فارسی زبان گفت: این یک درهم را انگور بخریم. مرد عرب گفت: من عنب می خواهم، انگور دوست ندارم. مرد ترک گفت: من عنب نمی خواهم اوزوم (انگور) دوست دارم. مرد رومی گفت: این دعوا را کنار بگذارید، بهتر است استافیل (انگور) بخریم. آنها چون زبان یکدیگر را نمی دانستند، دعوایی میانشان در گرفت و هیچ یک از آنها حرف دیگری را قبول نمی کرد این دعوا ادامه داشت تا اینکه دانشمندی پیش آنها آمد و علت دعوای آنان را فهمید. به آن ها گفت: یک درهم را به من بدهید که با آن، آرزوی هر چهار نفر شما را برآورده کنم. آنها پول را به دانشمند دادند و او با آن پول، انگور خرید و به آنها داد.  

 

                                          

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 7 قبل از ظهر توسط حنا|


نـه طـراوتی نـه تـرنّمی نـه تـرانـه ای نـه تبسّمی


نه سرود تازه ای از لبی نه شراب کهنه ای از خُمی


نه خـرام نرم پـرنـده ای نه خروش اسب رمنده ای


نه قیام سبز شکوفه ای نه تکان خوشه ی گندمی


نه غبار غربت جاده ای نه سواره ای نه پیـاده ای


نه طـلـوع مـاه قبیله ای که سگی تکان بدهد دمی


به گمانم این شب خسته ام؛ نرسد به صبح شکسته ام


مگر این که قسمت من شود تب عاشقانه ی چندمی


دل من برای تـو می زند نفس از نوای تـو می زند


همه شب صدای تـو می زنـد به امـیـد صبح تفاهمی


به همین غـزل که به نـام تـو فقط آمدم به سلام تـو


نـنـشیـن که سیـرِ نشستنم قــدمـی در آ به تـکلّمی




نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 3 بعد از ظهر توسط حنا|


پس از اتمام تعطیلات نوروز اداره کل مخابرات استان البرز طی یک تصمیم غیر منتظره از طریق اپراتور و پیامک اقدام به اطلاع رسانی پیرامون تغییر ناگهانی کد ارتباطی استان البرز از روز چهارشنبه مورخ 23/1/91 از 0261 به 026 و همچنین اضافه شدن عدد 3 به ابتدای تمامی شماره تلفن های ثابت سطح استان و نیز اضافه شدن عدد 4 به ابتدای شماره تلفن های شهرستان های نظر آباد و ساوج بلاغ و توابع نمود.

انتشار این خبر کلیه ادارات، شرکت ها، فروشندگان، رستوران ها، آرایشگاهها، آزانس ها تاکسی و املاک و... را که طبق معمول در ماه های پایانیِ دی، بهمن و اسفند هر سال "بودجه ی هنگفتی" را صرف «تبلیغات» می کنند از قیبل سِت اداری(پاکت و سربرگ)، کاتالوگ، بروشور، بنر، فِلکسی، کارت ویزیت، تقویم، خودکار و ساک دستی تماما با قید شماره تلفن و آدرس آن هم به امید بازگشت سرمایه، کسب سود و گسترش سهم بازار در سال پیش رو، بهت زده و نگران ساخت.

بدون تردید اجرایی کردن چنین تصمیم مهم و تاثیرگزاری با توجه به سیر صعودی افزایش قیمت کاغذ خصوصا گلاسه، زمان بر بودن پروسه طراحی، چاپ، حمل و پخش، خوش قولی اساسی چاپخانه ها، تامین بودجه و چک هایی که بی پروا در این زمینه رسید می شوند، بازار نامتعادل و غیر قابل پیش بینی و هزار و یک مشکل ناگفته دیگر که مجالش در این یادداشت کوتاه نیست، در روزهای آغازین سال جدید بسان آب سردی است که بر پیکره ی آدمی شیک و مرتب که هنوز بذل های امید در وجودش نخشکیده، ریخته می شود!!!

 چنین تصمیم گیری غیر مسئولانه ای از سوی مدیران ذی ربط یادآور ضرب المثل معروفی است که می گوید: «فلانی آمد ابروی طرف را درست کند زد چشمش را کور کرد». این تصمیم درست شبیه همان تصمیم آنی و غیر مسئولانه تعطیلی مهدکودک ها و مدارس ابتدایی به هنگام تشخیص آلودگی هوای پایتخت است که اسباب سرگردانی مادران کارمند می شود که در چنین شرایط برنامه ریزی نشده ای کودکان شان را به چه کسی بسپارند و موارد مشابه دیگری از این دست!!!

در شرایطی که مسئولان می بایست به گونه ای عمل کنند تا کمترین ضرر و زیان متوجه مردم باشد اعلام تغییر شماره های تماس به سه هفته بعد از آغاز سال جدید موکول می شود این در حالی است که فصل سفارشات تبلیغاتی 3 ماه پایانی هر سال و امری قابل پیش بینی است. به نظر می رسد این شیوه عملکرد غیر مسئولانه به نوعی عادت مبدل شده که طبق معمول هزینه آن را فقط و فقط مردم می پردازند. شاید هم اینگونه عملکرد ها با زبان بی زبانی گویای «مشت نمونه خروار» باشد.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 8 قبل از ظهر توسط حنا|

 

طبیعت ردای سبز بر تن می کند پرندگان خوش آواز سرودهای فرح بخش و تازه سرمی دهند و انسان ها را به مهرورزی، گره گشایی و هم گرایی فرا می خوانند. بهار، پیام آور عشق و رویش است، نقطه آغاز و تولدی دوباره است، موسم سرور و آشتی است و آیتی برای بزرگی و عظمت خالق یکتا.

اما چرا در میان تمامی فصل ها این فصل تا این حد باشکوه و خواستنی است به راستی رمز جذابیت این فصل در چه چیزی نهفته است. به نظر می رسد آنچه این فصل را از دیگر فصل های سال متمایز می سازد همان "تعادل" باشد بهار در سکوت نرم و لطیف خود تعادل را یادآور می شود و به ما می آموزد که چگونه در سایه تعادل زندگی زیباتر و دلپذیر تر می شود. بهار هرگز اهل افراط و تفریط نیست. اگر این رمز نو شدن، تازگی و طراوت را از بهار نیاموزیم بهار، فقط و فقط یک فصل تکراری است.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 9 قبل از ظهر توسط حنا|

 

 

امید در انتظار چیزى بودن است؛ در حالى که بیشتر وسایل و اسباب آن فراهم شده باشد. در فرهنگ فارسى، به طور معمول امید و آرزو در کنار یکدیگر به کار مى روند چراکه در هر امیدوارى، آرزویی وجود دارد از نظر جهانبینى توحیدى، امید هدیه خداوند است که چرخ زندگى را به گردش در مىآورد و موتور تلاش و انگیزه را پر شتاب مى کند. تنها امید می تواند در تنگناهای زندگی روحیه خستگی ناپذیری و قدرت چاره اندیشی را تقویت کند. اگر روزى امید از انسان گرفته شود، دوران خمودگى و ایستایی او فرا مى‏رسد امیدوار بودن هنرى است که باید همگان آن را فرا گیرند.

زنده یاد شاملو با قبول مسئولیت خطیر اجتماعی خود آگاهانه جهتی خاص به زندگی خویش بخشید چراکه می دانست با افکارش می تواند به زندگی توده ی مردم جهت بخشد از این روست که نومیدی را رها کرده و امید را برگزید چنانچه در ابیات زیبایی که از خود به یادگار گذاشته است امیدوارانه روزی را انتظار می کشد که انسان ها آزاد، رها و معجزه گر به زندگی بپردازند. او در این باره این چنین سرود:

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد/ و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت/ روزی که کمترین سرود/ بوسه است/ و هر انسان/ برای هر انسان/  برادری ست/ روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند/ قفل/ افسانه ای است / وقلب / برای زندگی بس است/ روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است/ تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی/ روزی که آهنگ هر حرف زندگی است.

امید مکمل آرزو و لازمه زندگی هدفمند است زیرا در پی هرآرزو امیدواری و به دنبال آن جنب و جوشی غریب در آدمی پدیدار می شود و منشور زندگی او را جذاب تر و پر معنی تر می سازد.   

 همچنان در جام من مستانه می ریزد شراب

چشم هایت یا همان آیینه عشق و عتاب

 ساده می گوییم که از من ساده تر باور کنی

 خسته ام از مکث پشت واژه های با نقاب

چشم من این روزها دیگر نمی بیند درخت

پر نمی گیرد دلم جز در هوای اضطراب

سادگی را هر چه می گردم نمی جویم نشان

روشنی را هر چه می خوانم نمی گیرم جواب

مهربان تقدیر تاریک مرا سرشار کن

از شکوه سادگی از روشنای آفتاب

جان من از وحشت از دست دادن ها پر است

ای نگار دیر پیدا ای بهار پر شتاب!

آخرین فصل کتاب آرزوهای منی

چشم هایم را بخوان ای آخرین فصل کتاب!*

اما باید میان رؤیا و امید تفاوت قائل شد چرا که هر رؤیایی امیدواری را در پی ندارد بلکه توهمی بیش نیست. توهم نیز چیزی جز دویدن در پی سراب نیست و تکرار این نوع جستجوها علاوه براین که نشانه بیماری است، حکایت از ضعف، عجز و بی هنری می کند چرا که قدرت و هنر «چاره اندیشی» را از انسان سلب می کند .

 

*رک- غزل 22 از حسرت لیلی رضا معتمد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط حنا|

 

 

فرصت کوتاه بود

سفرجانکاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

به جان منت پذیرم

 و حق گذارم

چنین گفت بامداد خسته

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط حنا|

 

صدای کفش های تق تقی سفید رنگش روی سرامیک های سبز کف شرکت همه غیر از خودش را کلافه کرده بود. با آن ابتکار شخصی که در کودکان بی پایان است گویا به طور ذهنی برای خود لی لی ای ترسیم کرده بود که او را به جنب و جوش وا می داشت در هر بارجست و خیز موهای خرمایی روشنِ پر پشت اش همچون آبشاری به روی شانه سرازیر می شد. بلوز بافتنی قرمز رنگش که تا بالای زانوهایش را پوشانده بود به تنش زار می زد. آستین بلوز از مچ دستش پایین تر می آمد شلوار تنگ جین قرمز رنگ او هرگز مانع ورج و وورجه کردنش نبود. هر از گاهی یکی از همکاران چشمی به سویش چپ می کرد و او هم که در زیرکی روی دست نداشت انگشت سبابه را به نشانه شرم میان لب های کوچک و رنگ پریده اش نگه می داشت و چشم های عسلی نسبتا درشت خود را به زمین می دوخت و عقب عقب می رفت تا با لمس گوشه ای از لباس مادر باز احساس امنیت کند. گویی آغوش مادر تنها پناهگاهی بود که او را از گزند چشم های هیولا وار این جماعت حفظ می کرد. مادر در گوشش زمزمه می کرد که اگر دختر خوبی باشی و دست به چیزی نزنی بعد از اتمام کار تو را به پارک خواهم برد با این جمله شوری دوباره در دخترک پدیدار می گشت انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش به او تذکر داده بودند که ساکت باشد. مادرش با دندان لب پایینی اش را گاز گرفت و گفت: هیس... سپس او را بوسید، بغل کرد و روی صندلی نشاند کیک و آبمیوه ای نیز به او داد تا نوش جان کند و قدری آرام گیرد نوازش او در حکم پرتو جانبخشی بود که گیاه را سبزی و طراوت می بخشید. دخترک پاهایش را در هم قفل کرد و شروع به تاب دادن نمود تا احتمالا در این فاصله سرگرمی تازه ای جستجو کند. مقداری از خرده های کیک روی بلوزش ریخته بود. برخاست تا روی زمین بریزند و بیش از این اسباب زحمتش نباشند. دوباره شروع کرد به سرک کشیدن به این اتاق و آن اتاق به گفتگوهایی که میان افراد در می گرفت گوش می کرد بی آنکه چیزی بفهمد در چشم شان زُل می زد. گاهی هم که مذاکرات بالا می گرفت و تُن صداها بالا می رفت احساس ناامنی او را به مادر می رساند. به سان پرنده ای که در قفس گرفتار شده و خود را  به دیواره ی قفس می کوبد شاید مفری یابد و خود را وارهاند به مادر مشت می کوبید و بهانه گیری می کرد کم کم صدای پرسنل یکی یکی در آمد که اینجا مهد کودک نیست...! زن بیچاره با دستپاچگی از ترس آنکه مبادا نانش از کف برود، کشیده جانانه ای نثار جگرگوشه اش کرد و در گوشش گفت: اگر صدایت در بیاد می کُشمت. سپس به پاک کردن میز ادامه داد. دخترک مغموم با گونه ی سرخ شده بی صدا به گوشه ای خزید بی آنکه اشکی بریزد منتظر ماند تا مادر به کارش برسد. هیچ کدام ازحرکات او از نظرم دور نماند مطیع کردنش کار دشواری به نظر نمی آمد رفته رفته طاقتم سر آمد و برخاستم و به نوشت افزار فروشی بغلی رفتم یک کتاب شعر و رنگ آمیزی و یک جعبه مداد رنگی خریدم و برگشتم. دخترک انگار مسئول ثبت ورود و خروج ها باشد به دقت همه آمد و رفت ها را زیر نظر داشت به محض آنکه صدای باز یا بسته شدن در می آمد سرش را بر می گرداند، شاید منتظر پیک خوش خبر یا یک هم بازی هم سن و سال بود. صدایش کردم وکتاب ها و جعبه مداد رنگ را به دستش دادم. برق شادی در چشمان معصوم اش می درخشید فریاد زد: مامان مامان ببین این خانومه چی برام خریده .... مادر به او اخم کرد و با نگاهی که گویی دنیای از قدردانی را نثارم می کرد لبخند زد چهره اش نقشی از بردباری و بخشایش را در خود نهفته داشت. دخترک که تا چندی پیش هر چه چشمش می دید دلش می خواست اکنون در گوشه ای از میز کارم چنان مشغول رنگ آمیزی شده بود که گویی همه آنها را موقتا به دستش سپرده بودند. گهگاهی سئوال می کرد این چه رنگی است؟ یا از خط بیرون زدم چکار کنم؟ خلاصه برای مدتی سرگرم بود تا اینکه خسته شد و به سراغ کتاب شعر رفت، خواست تا آن را برایش بخوانم. هنگامی که برایش شعر می خواندم روی پاهایم نشسته بود گاه انگشت کوچک و نحیف خود را به روی تصاویری که برایش جالب بود می گذاشت، سراپای وجودش چشم و گوش شده بود با یک دست کتاب را گرفته بودم و انگشتان دست دیگرم در لابلای موهای پر پیچ و تاب نرم و لطیفش گیر کرده بود گویی هیچ شتابی برای بیرون کشیدن شان از این مخمسه دلچسب نداشتم که یک دفعه با آهنگ کودکانه پرسید: چه بوی خوبی می دی، کِرِم زدی؟ ناخودآگاه به شیرین زبانی و سئوالی که از کنجکاوی اش سرچشمه می گرفت، خندیدم و بی اختیار بینی اش را میان دوانگشت فشردم و گفتم: نه شیطون این بوی عطرِ.

چندی بعد"مهسا" کمی آن سوتر روی مبل به خواب نیمروز فرو رفت گویی خواب خانه شکلاتی را می دید که هر از مدتی تبسمی شیرین را روی لب های کوچک اش می نشاند. همکارم با پالتو روی او را پوشاند. مادرش که کار نظافت را به اتمام رسانده بود برای دریافت دستمزد وارد اتاق شد مهسا را در خواب ناز دید. تشکر کرد و گفت: ببخشید خیلی اذیت کرد بچه است نمی فهمد. هفت هشت ماهی می شود که او را می شناسم زنِ زیبا، زحمتکش و قانعی است و از همه مهم تر دستش نیز به سان بعضی نظافتچی های دیگری که قبل از او به اینجا آمد و شد می کردند چسبناک نبود. او که پیشتر از آن هرگز از زندگی خصوصیش نگفته بود لب به درددل گشود و گفت: ما 5 تا خواهر بودیم پدرم همه را 15 سال نشده شوهر داد حالا من 3 تا بچه دارم یکی 19 ساله یکی 14 ساله و یکی 5 ساله، شوهرم تازه دو ماهی است اعتیادش را کنار گذاشته و خدا را شکر پاکِ پاک شده اما قرص هایی مصرف می کند که خیلی گران در می آید از طرف دیگر پسر دوم ام دیروز به قصد بازی و هم صحبتی با دوستانش به پارک سر کوچه رفت آنجا با چند نفر دیگر دعوایشان شد کار به چاقو کشید پس از آن بازداشت شد اکنون به قید وثیقه آزاد است. از دو نفرشان رضایت گرفتم اما سومی رضایت نداد پسر کله شقی است، دوستانش همه فرار کردند او گیر افتاد اکنون باید جور همه را من بکشم. هزینه بیمارستان، 500 هزار تومان جریمه نقدی و 6 ماه زندان برای او بریده اند نمی دانم چه خاکی به سرم بریزم برای خرید زندانش هم روزی 4 هزار تومان باید بدهم. صحبت های نان آور خانواده  به اینجا که رسید قطره اشکی از روی گونه اش غلتید و روی پشت دست چپش افتاد. گردش روزگار پرتگاه سهمگینی را پیش پایش گذاشته بود هنوز از دردسرهای شوهر خلاص نشده سنگ پسرک نادان ته چاه افتاده بود...

    

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 3 بعد از ظهر توسط حنا|

 

 

صدای زن میان سالی که هراسان وارد مغازه شد فروشنده جوان را که از چانه زنی مشتری اش به تنگ آمده بود غرق در اضطراب کرد بلافاصله هجوم یکباره چندین رهگذر دیگر به داخل مغازه و مشاهده زنان و کودکانی که وحشت زده می دویدند و در یک چشم به هم زدن در کوچه پس کوچه های اطراف گم می شدند هر چه بیشتر بر نگرانی ها می افزود در میان ترافیک و ازدحام جمعیت چهارراه طالقانی (کرج) که در این مواقع طبق معمول اکثریت مذکر و همگی کارشناس فنی البته فقط از نوع تماشاچی هستند"آتنا" تنها فرشته نجاتی بود که «کپسول» به دست به سوی جوانی می دوید که آتش بی رحمانه تنها سرمایه مادی زندگی اش را می بلعید...

پرایدی که تا چندی پیش آتش بی امان از درونش زبانه می کشید حالا سرد و خاموش کنار پیاده رو جا خوش کرده بود. صدای آژیر ماشین آتش نشانی در میان قهقهه های تمسخر آمیز جمعیتی که متفرق می شد و پوزخند "جواد" که با آستین ژاکت، عرق پیشانی اش را خشک می کرد هیچ شرمی نداشت. اتومبیل هایی که توقف کرده بودند به حرکت درآمدند طولی نکشید که همه چیز به حالت عادی برگشت و این خیابان پر رفت و آمد زیر آسمان صاف و درخشش ستارگان به آرامش معمول خود بازگشت. دوباره هیاهو، صدای بوق رانندگان عجول اتومبیل های شخصی، آمد و شد عابرین پیاده، فروشندگانی که به کسب و کار خود مشغول شده بودند و تصمیم مصم کودکان و زوج های جوان سرمست برای خرید ذرت مکزیکی گرم که در آن هوای سرد شامه هر رهگذری را نوازش می کرد...

اما اندیشه انفجاری که نزدیک بود آن شب (یازدهم بهمن ماه) رخ دهد هنوز در خاطرمن و بی شک همه کسانی است که خطر را در چند قدمی خود دیدند و البته به همراه این پرسش تکراری که مسئول کیست؟

بی تردید عدم رعایت ایمنی و استاندارد خودروهای گازسوز و دوگانه سوز، افزایش صدور مجوزهای استاندارد بی کیفیت، عرضه قطعات درجه 3 و عدم تجهیز اتومبیل ها به کپسول آتش نشانی، عامل اصلی بروز حادثه هایی از این قبیل است. بجاست به جای جستجوی مقصر قدری انگشت اشاره را به سمت و سوی خویش نیز بچرخانیم و ردپای خود را جستجو کنیم شاید فرجی شود و قدری از این همه اضطراب و ناامنی نجات یابیم. بازاریابان سمجی را به خاطر بیاوریم که در سال های اخیر در تماس های مکرر تلفنی به طور کاملا منطقی و تخصصی در مجاب کردن ما برای خرید «حداقل» یک کپسول آتش نشانی* تلاش پیگیر داشته اند. اما عکس العمل بسیاری از ما در برابر چنین پیشنهادی چه بوده است؟ باید اعتراف کرد به گونه ای جاهلانه ابتدا به محاسبه مالی پرداخته و با قطع تماس بدون عذر خواهی یا تمسخر و یا خدای نکرده دشنام به خیال باطل خویش شرشان را از سر کم کرده ایم. چراکه هنوز برای سلامت خود و اطرافیان مان قائل به احترام و حق نیستیم. البته باید اذعان داشت که این تنها معظل عمیق فرهنگی نیست که چندی است رو به بغرنج شدن می رود.

*«کپسول آتش نشانی نوعی دستگاه برای خاموش نمودن آتش است. این دستگاه جزء خاموش کننده‌های قابل حمل دستی است و اغلب گاز دی اکسید کربن را تولید و با فشار بر روی آتش می‌افکند. برای استفاده از کپسول (capsule) باید ضامن آن را کشیده و اهرم آن را فشار داد. این اهرم یک میله را فشار می‌دهد تا شیر فنری را به پایین فشار دهد و مسیر خروجی را باز کند. گاز فشرده شده بر اثر فشار رها می‌شود و با نیروی قابل ملاحظه‌ای از مخزن به دهانه خروجی منتقل شده، خارج می‌شود. باید آن را مستقیماً روی سوخت هدف گیری و روی تمامی سوخت پخش کرد. کپسول را با اندازه‌های مختلف و از انواع مختلف گازها co2- پودروگاز- هالوژن- آب و... می‌سازند.»

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 8 قبل از ظهر توسط حنا|

 

 

جاودان باد سایه دوستانی که

                                   شادی را علتند نه شریک

                                                                   و غم را شریکند نه دلیل.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط حنا|

 

 

سلام سلام

امروز تولد دوستم اعظم بود خیلی خوب بود برامون شرینی آورد ما هم واسش کیک و کادو خریدیم یه شال آبی کاربنی که روش کار شده بود یه بسته شمع خوشگل با یه گلسر زیبا که کار دست بود.خیلی خوشش اومد بعد یه آرزو کرد شعماشو فوت کرد و کیکشو برید ما هم کلی براش دست زدیم و بوسش کردیم.

خوشحالم تونستیم خوشحالش کنیم خیلی راضی به نظر می رسید.

خیلی دوستش دارم انشاالله صدسالگیش

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط حنا|


آخرين مطالب
» گوشت را گربه برد!
» قدمی در آ به تکلّمی - رضا معتمد
» چرا حالا...؟!
» بهار یادآور تعادل
» آرزو
» شاملو
» مهر مادری
» در چند قدمی...!
» پیامک
» تولدش مبارک

Design By : Pichak